خرید بک لینک
جوانی آشفته و هیجان زده به دفترم آمد و از من خواست برایش کاری کنمقبول کردمایستاده بود و اصرار که همین الان بلند شو و برویم و ...گفتم: من قبول کردم که کارت را انجام بدهم.و تو اگر به من اعتماد داری بگذ

برچسب: نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 16:18

بعد از مدتها سر زده به من ....عروس شدهاز قدیمی های دانشگاه استتبریک و اظهار خوشحالی و....گفت: "ببخشید می خواستم شیرینی بیارم گفتم شما دیابت دارید نیاوردم"چشمهایم چهار تا شد من دیابت دارم ؟؟؟؟؟؟.کی گ

برچسب: نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 16:18

سال 94 اربعین با خانواده رفته بودیم کربلاپدر هم با ویلچر با ما امد.هرچه گفتیم پیاده روی است شما سنت بالا وو... حریفش نشدیماز اتفاقات شروع سفر و کوت و شوملی و... که بگذریم(شاید در فرصتی گفتم)وارد شهر

برچسب: نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 16:18

صفحه بندی